مرتضى راوندى

755

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

چو شمشير پيكار برداشتى * نگه‌دار پنهان ، ره آشتى همى تا برآيد به تدبير كار * مداراى دشمن به از كارزار درآرند بنياد رويين ز جاى * جوانان به شمشير و پيران به راى دو تن‌پرور ، اى شاه كشورگشاى * يكى اهل رزم و يكى اهل راى قلم‌زن نگه‌دار و شمشيرزن * نه مطرب كه مردى نيايد ز زن به نرمى ز دشمن توان كند پوست * چو با دوست سختى كنى دشمن اوست به اندازهء بود بايد نمود * خجالت نبرد آن‌كه ننمود و بود تأمل‌كنان در خطا و صواب * به از ژاژخايان حاضرجواب چرا گويد آن حرف در خفيه مرد * كه گر فاش گردد ، شود روىزرد به سوگند گفتن كه زر مغربىست * چه حاجت ، محك خود بگويد كه چيست كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمن‌ترند به نظر سعدى : « سپاهى كه در صف كارزار از دشمن ترسد و گريزد ببايد كشت كه خون‌بهاى خود به سلف خورده است ، سپاهى را كه سلطان نان مىدهد ، بهاى جان مىدهد پس اگر بگريزد شايد كه خونش بريزد . » مردى نه جهانگيرى است بلكه جهاندارى است . چو در لشكر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف سعدى « از هم‌پشتى دشمنان ، انديش نه از بسيارى ايشان » « 1 » سياست جنگى : به نظر سعدى اغفال و گمراه كردن دشمن در جريان نبرد ، كارى است ضرورى : سكندر كه با شرقيان حرب داشت * در خيمه گويند بر غرب داشت چو بهمن به زابلستان خواست شد * چپ افكند آواز ، وز راست شد اگر جز تو داند كه راى تو چيست * بر آن راى و دانش ببايد گريست آن‌كه با خود برآيد ، دشمن با او برنيايد . دشمنان تو با تو برنايند * گر كه با خويشتن برآمده‌اى آن‌كه جنگ آرد به خون خويش بازى مىكند * روز ميدان ، وان كه بگريزد به خون لشكرى سعدى سوارى كه در جنگ بنمود پشت * نه خود را ، كه نام‌آوران را بكشت سعدى

--> ( 1 ) . ضرب المثل عاميانه از امثال و حكم دهخدا ، ص 646 .